کلک خیال ما را مددی که مست گردیم ...بیرون ز هر انچه هست گردیم...
|
||
|
کجا می توانم بروم .... کناره ی رود ؟ که باد می اید و می بردم در اغوش کویر ؟ که افتاب می بردم می مانم کنار تو ... که نیستی ... خیالت می بردم....! ادامه مطلب دریا را صدا می زنم تا از طنین فریادم موجها باز ایستند بیتوته امن دل تنگیهایم کو ؟ شانه هایت را می گویم ! ادامه مطلب مجبور بود کوچک شود تا دیگران بزرگ شوند با دوستش درددل می کرد . دوستش گفت : منم خالی می شوم تا دیگران پر شوند ... سرنوشت مداد و خودکار همین است ! ادامه مطلب ای دوست ! عشق را در چشم تب دارش ببین ! دیر زمانیست بی درنگ دور تو می گردد او نمی داند : گر اواره ی توست دورخود چرا می گردد؟ ادامه مطلب هر یک از ما پهنه ای هستیم با " خاک زرینی از ذرات طلا " موفقیت زمانی است که بتوانی " رگه طلای وجودت را کشف کنی " ! ادامه مطلب برای هر اشتباهی که مرتکب شده اید حسرت نخورید تصمیم های شما با یک ذهن خام و جوان گرفته شده نه با عقل و خرد امروز شما ! ادامه مطلب دردهای من واگنهایی هستند که بهم بسته شده اند هر واگنی به واگنی دیگر تا بنگری واگن هایست که بر ریل زندگیم روانند من خسته از کشیدن این بار اندوهم ناگاه سوت تازیانه بر شب ظلمانی زد می بینم ایستگاهی تا کوله ام را بر زمین بگذارم غربت و غریبی و غم و تشویش با بلیطی در دست گوی سبقت دارند اه ... که ...نفرین بر همسفران سرنوشت ! ادامه مطلب |
|